اما تو کوه درد باش...
ظاقت بیار و مرد باش....
پاهای خسته ام دگر تاب ندارند .... بس که هر روز ...
به هوای دیدن تو ... کوچه های خالی را بالا و پایین می کنند..
در این تنهایی شب ها ....
نه دیگر توان ماندن است و نه جرئت رفتن....
سرخی چشمان غم زده ام دگر تاب ندارند...
بس که باز هم میان اشک هایشان ..... خواب فردا را دیده اند....
ومن عشقی دوباره در فراسوی شب یافته ام...
آنجایی که هیچ عشقی رنگی ندارد....
وشب از ظلمت خویش می هراسد...
من در اولین سطر شعر هایم می مانم...
جایی که با نام تو آغاز می شود...
کم کم همه چیز به آخر می رسد.
حتی خود من...
فقط یک قدم تا تو باقی مانده است..
تمام قدم ها را من برداشته ام....
تنها این یک قدم با تو...
به خدا حتی برای این یک قدم هم دگر توانی ندارم...
جای یک شمع در این تاریکی خالیست...
با فنجانی قهوه در لای انگشتانم...
مزه ای تکراری... مثل حرف هایم...
و فال قهوه ای تکراری تر...
"ما زیاران جشم یاری داشتیم.... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم..."
اینجا همه چیز سخت می گذرد...
آنقدر سخت که حتی مجنون هم خیال لیلی را از سر بیرون کرده است...
تیشه فرهاد من ، از ظلمت شکست....
وای به روزی که کوه دل تنگی ات پا بر جا بماند...
کوه نیز نقاشی می کشد...
"عکس نسیمی در گذر از شانه هایم..."
می نویسم :
پسری با کفش های پاره...
کوله ای خالی....
که در آن جز دل تنگی و تحقیر...
چیزی نیست...
دلم را به گوشه دلت سنجاق کرده بودم....
ای رهگذر ....
بر بالینم سایه مگستران که چهره ام تشنه شلاق است...
تکرار کن...
لحظه های با من نبودنت را...
بنویس....
چند غروب دیگر تا آمدنت باقی است...
من به نبودنت عادت کرده ام...
خسته ام...
از نشستن روی همان صندلی همیشگی و از فنجان قهوه ای که نخورده سرد می شود....
می بینی....؟
اینجا پایان همه آغاز هاست...
حال من امروز...
مثل طوفان رسیده به بن بست...
کوبیده می شوم به دری... که هرگز که امیدی به گشودنش نیست...
خودت را این بار.... در شیشه ای از جام بهشت....
آنقدر تکثیر کن....که دوباره جهانم از تو لبریز شود....
تاب این همه دوری از توان من فراتر است...
تمام فعل هایم ماضی شده اند...
ماضی بعید...
ماضی خیلی خیلی بعید...
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...
۹۰.۱.۶ - تهران
من...
تو...
خدا...
اینجا یکی زیادیست....
سلام اي ناله بارون
سلام اي چشمهاي گريون
سلام روزهاي تلخ من
هنوزم دوستت دارم
.
سلام اي بغض توو سينه
سلام اي آه آيينه
سلام شبهاي دل كندن
هنوزم دوستت دارم
از اولين جملت فهميده بودم زود عشق هاي قبل از تو سوتفاهم بود
اونقدر ميخوامت همه باهات بد شن با حسرت هر روز از کنار ما رد شن
حالم عوض ميشه حرف تو که باشه
اسم تو بارونه عطره تو همراشه
اون گوشه از قلبم که ماله هيچ کس نيست
کي با تو آروم شد اصلاً مشخص نيست
انگار چیزی کم بود...
میانه دستانت...
دستانی که از برای نوازش دریغ می شد....
انگار چیزی کم داری...
در میانه دو چشمانی که هر روز منتظرند...
انگار همه چیز کم دارم این روز ها....
که این گونه بی قرار در این شهر ..
آواره گشتی....
انگار از خودم...
از عاشقانه هایت...
دنیا کم دارم....


