به نام او ...
هوای دلهره ابری است ....
پریچهر سر به آستین می کشد...
قدری در دل ، گواه زخم ها باز می شود!
وقتی که حتی قلم در توصیف این درد ها می ماند
چهره ام بیدار تماشاست...
و تو هیج وقت معنی نوشته هایم را نمی دانی ....
نمی دانی....
نمی خواهی...
و من از این ندانستنت می سوزم ....
می سوزم...
پشت پرده ی روزهای تو چیست؟
نفرت ارزان تر از دوستی است امروز....
و سال ها گذشته است از آن روزها...
(و من چه کودکانه ، ساده لوح می شوم)
سال ها می شود که می رود و من هنوز اینجا مانده ام....
روزی غصه ی زمانه می خوردیم و امروز زمانه غصه ماست....
دلم برای مو های سفیدش می سوزد...
وقتی حتی سنگ ها هم سنگدل می شوند ...
من از قلب مهربان تو چه خواستم؟!!
آیا کسی می آید تا مرا یاری کند؟؟؟!
سند بردگی ات امضا شد!!
شاید سند دیوانگی!
حتی خدا هم با من قهر می کند...
نفرین به این خدایان دروغین ...
نفرین به حرف های دروغ ...
نفرین به وعده ! نفرین به وعید !
نفریت به سعید ! نفرین به وحید!
خسته ام از واژه نفرین!
خسته ام از درون تنهایم
خسته ام از حرف هایشان ....
مردی با تکیه به چوب دستی ،
که هنوز در اندیشه نشستن روی صندلی های ممنوع است !
پیرمردی که به شهرزاده ی این قصه ها می اندیشد !
و قصه تنهایی من پایانش اینجا نیست...!
تنها ، سرنوشت ۵ ساله اش اینجاست...
و این مشکل من است ! می دانم!
این را امروز تمام مردم می گفتند...
حتی تو.................!
اینجا تحقیر بی انتهاست....
هی فلانی ...
بیا تا چند دقیقه از عمرمان را برای هم پس انداز کنیم...
هی فلانی....
زندگی شاید همین باشد ، فریبی ساده...
آن هم از کسی که زندگی جز با او و جز برای او نمی خواهی....
هی فلانی....
گوشت با من باشد!
پ.ن :
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
...
محمد رضا
در پس کوچه های این شهر ماتم زده...
در جست و جوی هویتی گم شده...
همسان روزهای دلتنگ...
رنگ پریده و غریب...
در نبود هیچ نور فانوسی،
با قدم هایی لرزان
در ظلمت فاسد این کوچه ها گام بر می دارد...
هم صدا با موسیقی جاری در باد...
تکرار لحظه های بی پناه...
و
معصومیتی از دست رفته...
بی گناه مجرم می شود...
کفش های پاره شده ی نجابتش رااز پای می کند...
و از ترس این کفتار ها...
_بی هیچ دستی برای یاری_
به گله ی گرگ پناه می برد...!
هوا عجیب دلگیر می شود ...
و صدایی از دور که
_ این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است_
به یاد می آورد ، روز های سبزش را
و فرو می رود ...
حتی بیش تر از قبل،
در منجلاب این ناپاکی ها...
بغضش را فرو می خورد ،
" آیا کسی هست مرا یاری کند ؟! "
این جا همه چیز رنگ شب است...
عشق را به بند کشیده اند ...
و این ناپاکان چه ناعادلانه،
بر سکوی قضاوت نشسته اند !
" عشق یا هوس؟!
مسئله این است...!"
بند بند وجودت فریاد می کشند...
آرامشی هولناک که درونت رخنه می کند...
و طعم تلخ تلخ حقیقت...
کاش هرگر نبودی!
چه غریبانه رها می شوم از تو...
و چه بی رحمانه تیغ می کشی بر جسد بی جان عشقم...
اسماعیل هایی که هر روز قربانی می شوند...!
دیروز چه ساده از خودم گذشتم تا جایی برایت باز کنم...
چقدر ساده گذشتم...
و امروز ،
چه سخت می گذری از همه چیز..
دیگر هوایی نیست....
عشقی نیست...
عاشقی ای نیست...
حتی نفس نمی کشم تا بیشتر از این.......
_ این واژه های بی شرم ! _
وقتی تحمل درد فراتر از وجودم می شود...
کاهش جانم را تاب دیدن نخواهی داشت...
تو هنوز نمی دانی...
و من هر روز از ندانستنت می سوزم...
این نوشته های پریشان تعبیر کابوس های شبانه ام هستند...
کاش می شد روایتگر آغازی دوباره بود...!
بهمن۸۷
مشهد
و صدای زوزه ی گرگ های گرسنه ...
آوای سوزناک نی خاموش می شود...
_ اینجا کسی برای کسی کس نمی شود _
تو می آیی ،
و دنیا به احترام تو سکوت می کند ...
آرام و غریب ،
سر بر شانه ی مهربانی هایت می گذارم ....
مثل همین دیوار سنگی...
که بر دوش پیچک هامان تکیه کرده است...!
می رویم با هم ...
و من زیر این باران باز عاشق تر می شوم...
امروز دلم عجیب بی قرار بود...
دیگر خاطره هایم را دور نمی ریزم ....
این عهد شکستنی نیست ....!
چه چیز را جست و جو می کنم؟!
زمستان ها اینجا آفتاب می بارد ...
و جای پاهای تو روی برف .....
جای حرف های تو ، روی دل ، ماندنی ست....!
می آیی ،
و آتش بر این واژه ها میزنی...
این قلم باز تب می کند...
شعر هایم پریشان تر از قبل ...
کاش می شد تو را نوشت...
تو ...
خط خطی می کنم باز روی این جمله ها را....
_ کوچکم برای گفتنت ! _
بهمن 87
سبزوار
مثل فرشته ای تنها ،
دردرگاه خدا...
مثل تک ستاره ای که تصویر آن تنها در کوچه ای باریک پیداست...
همان کوچه ای که پسرک هر روز...
با کوزه ی شکسته اش از آن می گذرد...
روز هایی ایست که روز ها تاریک اند....
خورشید من بی طلوع در پشت کوه ها مانده است...
و دیگر چه سود اگر
پشت دریا شهری باشد....؟!
اینجا تمام فرشته ها اشک می ریزند...
خط می کشم روی این تنهایی
و من از نوشتن دلتنگی هایم
می هراسم...
دلم شور می زند...
دست هایت را کم دارم...
تا شکفتن یک ترانه...
فقط سه شمع دیگر می ماند...
دلم برایت تنگ است...
و چه حاصل از گفتن این دلتنگی...
من اینجا دلم برای خودم هم تنگ می شود...
چون فقط من با تو من می مانم...
و در نبودت من هم نیست....
هیچ کس نیست....
هیچ چیز نیست....
میان کوچه های تاریک و پی در پی من گم می شوم...
فانوس راهم شکسته است...
تنها تصویر یک ستاره پیداست...
پیدایم کن....
مگذار که گم شوم...
اینجا تاریک است...
زیر لب می خوانم :
" من تموم قصه هام قصه ی توست"
دست هایم
جای خالی تو را در میان آغوشم هر روز به رخم می کشند...
و تو نیستی
تا گریه ام را ببینی...
جای تو خالیست....
خط می کشم روی این دایره ها را...
3 دایره ی دیگر فرصت با قیست...
جای تو خالیست...
صدای تو برایم کافیست.....
جای تو خالیست....
و من دوباره دستانت را می گیرم...
جای تو خالیست...
نقطه...
ته خط....
دلم تنگ می شود...
جای تو خالیست....
12/1/88
می نویسم
با قلمی از جنس مروارید...(!)
و خداوند شبی از آسمان هبوط خواهد کرد...
شاید همین امشب...!
و آغوش گرم من باز خواهد ماند...
شاید جایی برای هبوط تو و مهربانی هایت...
وحی می شوند بر دلم...
تک تک این حرف ها که بر لب های خشکیده ام جان می گیرند...
و مرا امروز...
تنها تو می خوانی....
این صدای آشنای توست ، که این حرف ها را
به قلبم می آویزد...
و من تنها یک آینه ام...
یک قلم که جوهرش را از تو می گیرد...
تکه ای کاغذ مروارید ،
روی دل باقیست...
آرزو هایت را آرام بنویس ...
بر دل و جانم...
و تنها از من همین خواهد ماند...
تکه ای سبز سراسر آرزوهایت...!
دستانت را برایم نگه دار...
چشمانم را برای دیدنت غسل می دهم...
که شاید شایسته دیدن گردند...
و خدا شبی از آسمان هبوط خواهد کرد...
خودت را به او معرفی کن...
خودت را برای خود ،
خودت را برای خدا ،
خودت را برای من
و خودت را برای این پاکی ها ...
در شیشه ای از جام بهشت...
تکثیر کن !
بگذار جهان من هر روز از تو سر ریز تر شود....
آری ... تکثیر کن ...
همه ی خوبی هایت را...
و آن روز است که پیامبران گم گشته ی این دوران
برای دیدنت لحظه ها را می فشارند...
ای کاش که چشمانم لایق دیدار گردند...
تو در تک تک سطور این نوشته ها آرمیده ای...
و من برایت آغوشی گرم کنار گذاشته ام...
از دیروز برای تمام فرداهای نیامده...
من منتظرت می مانم...
از دیروز تا تمام فرداهای به دیروز نرسیده...
مگذار روزی دلم در این تنهایی بپوسد...!
چشمانم از روشنی ات سو می گیرند...
آن ها را وا مگذار...
که از غصه ی این روزها می ترکند...!
و مرا وا مگذار ، که دلم تنگ شود...!
که خدا یش از اینجا برود...
بی آب زمزم ،
دستانم لایق گرفتن نیست...!
اما دستان مهربانت دلم را هر روز گرم تر می کند...
« تو و مهربانی هایت لایقم می دانید »
و اینجاست
کتیبه ای از جنس
سجده ی شکر...!
و خدا شبی از آسمان هبوط خواهد کرد...
و فرشته ای که در میان دست هایش
بوی پیراهن یوسفش را می خواهد...
و تو را خواهند گفت :
من خدا یم را درونت می یابم و ...
و خدا ی تو همین جاست...
می دانم...
چند گاهی ست که دلم ، در میان این معبدها می ماند...
میان حجر اسماعیل و مقام ابراهیم...
میان چشم های تو و دست های تو...
و اما این ندا فرود آمد بر زمین...
کعبه و سنگ نشانی ست که ره گم نشود
احرام دگر بند ببین یار کجاست...
و جای تو پیداست...
میان تمام این واژه ها...
در همین شهر...
در گوشه ای از همین خیابان ها...
میان همان درختان کاج...
با بوی عطر یاسی که در آن می پیچد...
تو خودت را می دانی... و تو را خواهند یافت...
در میان این شب ها شبی دیگر از راه می رسد...
و خدا یی که از آن هبوط خواهد کرد...
ای قوم به حج رفته کجائید کجائید...
معشوق همین جاست... بیایید بیایید...
۵ اسفند ۸۷
دروغ به مقدار کافی...
عروسک در رنگ های مختلف...
ویترین های گوناگون...
اراجیف روزانه با ۳۰٪ تخفیف...
صداقت ارزان ، تن عریان ارزان تر و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان....
همه چیز اینجا هست ....
و این قلب آدم هاست که امروز نم کشیده است...(!)
و دیگر هیچ![]()
امشب هوای نوشتن با من است ...
شاید قدری هوای درد دل ....
دلم گرفته از این روزها ...
دلم تنگ است...
هوای بچگی به سر دارم... هوای پاک دامنی ها ...
امروز خاطره ها رنگ باخته اند ...
مثل خانه امروز مادر بزرگ...
یاد آن گذشته ها به خیر...
همان خانه کاه گلی اش...
آن حیاط دل نوازش.... که شب های تابستان میعاد گاه خوشی هایمان بود...
همان چهار چوب ورودی اش که همیشه موقع ورود ، سرم به آن می خورد...
اما امروز دگر هیچ چیز در دیوار های سیمانی آن نیست... هیج چیز...
امروز حتی هیچ کتاب داستانی هم راست نمی گوید...
و داستان های آدم های بزرگ همه اشان سراسر دروغ و خود خواهی است..
تنها از قصه کودکان است که می توان صداقت آموخت...
من از دنیای امروز.... از همان جنین سطل آشغال دبیرستانتان .... صداقت آموختم(!!!!!!!)
از مغازه های با عروسک های رنگارنگ ، از کارت پستال * تو تنها عشق منی * که نه جند تایی ، بلکه کارتنی فروخته می شود !!
جا پای تمام شما .... روی این خیابان ها مانده است ...
دوباره به مهمانی یک نوشته دیگر آمده اید...
قصه کودکانه من .... حس می کنم این روز ها بچه شده ام ....
پسر بچه دبیرستانی ، راهنمایی ، ابتدایی نمی دانم...
روزها می گذرد و من چند سالی است که می نویسم...
از دوستی ، عشق ، محبت ، درد ، رنج ، خیانت...
تو کدامیک را پسندیده ای؟
برای تک تک شما روزی نوشته ام ... هزاران نوشته ای که شاید شما نخوانده اید...
هیج وقت نخواهید خواند ....
امروز چهره ام حال خوشی ندارد .... مثل طوفان رسیده به بن بست...
مثل آینه ای که هیج کس در آن انعکاس نخواهد یافت...
و تو با این وضع دگر اعتماد نخواهی کرد ...
زنگ پشت زنگ ...
چشمانم این روز ها تشنه اند ...
تشنه ی دیدن ، تشنه خواندن..
و دستانم ، بی تاب نوشتن..
و من خودم را گم کرده ام ...
گاهی از آینه ، گاهی از دوستان می پرسم :
من کیستم...؟؟!!
کیست این حجم خالی که فضای آینه را هر روز پر می کند ...
گاهی این حجم خواهد مرد.... وقت حتی رد پایش در برف هم به جا نمی ماند...
و من باز می پرسم ؟ من کیستم ؟؟!
نگاهم به گوشه اتاق خم می شود .... تسبیح مادرم تشنه مناجات است...
و من.................؟!!
من نیز تشنه می شوم ... تشنه نماز ... تشنه دعا .... تشنه آن همه نذر و نیاز...
چرا هیج ندایی در من زنده نمی شود؟
دوباره همان طناب سال های دور ، رها شده است...
نمی دانم کاروان بعدی کی خواهد رسید...
و تو بر من حکم رانی خواهی کرد ... حتی جبرئیل هم این حوالی نخواهد آمد...
من باید امروز بزرگ شوم...
صدایم بزنید ... یا شنوایم کنید ...
من نمی خواهم گم شوم...
دنیای من درد می کند ....پاهای مادر بزرگ هم...
دستانم را رها کرده اید ...می دانم !
شاید خودم آن ها را کشیده ام ...
مثل طرح های روی آب ... اصلا مثل خانه هایی که روی آب ساخته ام ...
فکر های روی آب...
من بچه شده ام ... بزرگم کنید...
زخم هایم را به روز کرده ام.. لطفا به من نمک بزنید.....
بهمن ۸۷
به نام او...
قصه ی تلخی است...
قصه روزانه ی مردان این دیار...
آنجا که گرگ قافله عاشق چوپان که نه !
عاشق گوسفندان می شود...!
آنجا که باز مردی با نامردانگی اش نفرین می شود....
و آنجا که مرد قافله دوباره نامرد می شود....
من در دستان تو آغاز می شوم ....
حرف هایی که هر روز میان ما پیوند می خورد...
آری ، آغاز دوباره زیستن اینجاست...
و حالا امروز ...
دستانم از تو گرم می شود
و من تب تند بوسه ها را بر پیکرت می نوازم و تو هق هقت می گیرد...
آرام و بی صدا ....
باز از گوشه ی این خاطره ها پرواز می کنی و دوباره نگاهم از تو لبریز می شود...
و من باز به نقطه آغاز می رسم....
همان جایی که روزی سقوط هدیه می کرد...
امشب جشن خیمه شب بازی یاران است...
جای حرف هایت بر پیکر نحیف احساسم می ماند...
و این واژه ها دوباره روح می گیرند...
آمدنت را آرام آرام نظاره می کنم....
دو دلی هایم رنگ می بازند و هر روز تورا نزدیک تر می بینم..
پشت این دشت ها ، پشت این دیوار ها
پشت این نامردی ها
من دیاری دگر ساخته ام...
ملتهب و بی قرار ....
پشت این نشستن ها می نشینم....
تو بزرگتر می شوی و من در مقابل چشمانت آرزو مند می شینم....
رد پایت نرسیده به پیچ کوچه ....
خاطراتم محو می شود ... بغضم اشک می شود
و تا دیدن دوباره تو.... انتظار می کشم...!!
من برای رسیدن دوباره به نقطه آغاز غزل هایم
عجیب بی قرارم..
و اما تو ...
تو آمده ای...
این را امروز سجاده تشنه مناجات اتاقم می گفت....
محمد رضا
۲۰/۲بامداد
5/10/1387
به نام او....
( باید تو رو پیدا کنم ، شاید هنوز هم دیر نیست....)
وقتی نگاهت دوباره قصه آشنایی برایم می گوید...
رد پایت در تمام ترانه هایم پیداست....
اما اینجا هوا برای از تو نوشتن کم است...
من برای از تو نوشتن کمم....
( کی با یه جمله مثل من ، می تونه آرومت کنه...)
و این غربت اندوهگین در شهری سبز که فقط سبزی در نامش پیداست....!
این کوچه های پنهان ....
سکوت در هم شکسته ما آدمیان...
( با این که بی تاب منی ، بازم منو خط می زنی...)
دوباره نقش می بندد بر خیالم...
حرف های آغازین تو...
و من به تو خیانت نمی کنم ...
تقابل دوباره داوری ها ....
من .... تو ..... او....
( دل گیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور...)
گرگ بر گله ی احساس می کوبد...
من در بر سر منزل تو...
یاد روز های غریب..
یاد دل تنگی ها...
و دوباره می ترسم...
ز شروع این دل تنگی ها ...
( وقتی به من فکر می کنی.... حس می کنم از راه دور....)
میان تو و من امروز
فاصله ای گر هست ..
دو دلی های من است....
و من وترانه هایم هر روز برای تو ....
و برای هر آنچه از توست...
مر ثیه می خوانیم....
( نگو دوره ، نگو دیره... نگو این قصه دل گیره.... به عمری رفته از دستم....)
تکرار لحظه های بی هویت ....
که دل تنگ در گوشه ای نشسته .....
فکر فرار از میان این دیوار دارد...
خانه های از جنس فولاد...
که خواب برایم حرام می شود....
تراژدی غم ناک دو افسانه...
هر دو لبریز از پاکی ....
و چه تلخ است پایان این دو افسانه....
21 /10/1387
پروانه ام در تار عنکبوتی افتاده که عنکبوتش سیــر است . نه می تواند بــــال بگشاید و رهـــــــــا شود ، نه مي تواند بميـــــــــرد !!!


